پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۴
چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۴
عیسی مسیح من را شفا داد!
یوسف هستم مسلمان زاده و 42 ساله هستم و در زمان جنگ ایران وعراق سرباز بودم و در آن زمان بر اثر انفجار موشک مجروح و دچار موج گرفتگی شده و به مدت 24 سال تحت درمان بودم و چندین مرتبه بستری شدم. به علت موج انفجار و عوارض آن حداقل ماهیانه 720 قرص می خوردم و اگر داروهایم را به موقع نمی خوردم برای خودم و اطرافیانم نا خواسته مشکل ایجاد می کردم و روزانه حدود 2 پاکت سیگارمی کشیدم. برای درمان به بهترین دکتر فوق تخصص ها و بهترین کلینیک ها رفتم و همه آنها گفته بودند تا آخرعمرت باید دارو بخوری و هیچ راهی دیگر وجود ندارد. من بازهم برای درمان بیماریم تلاش کردم و به چند کشور خارجی مکاتبه کردم و آنها هم با توجه به پرونده پزشکی جواب دادند تا آخرعمرت باید تحت درمان باشی و دارو استفاده کنی. ولی ایمان داشتم که معجزه ای می تواند من را شفا دهد و من از هرکس می شنیدم که در نقطه ای کسی توسط امام یا امام زاده ای شفا داده شده راهی شده فرقی نداشت غرب یا شرق جنوب یا شمال هزاران کیلومتر می رفتم و درآنجا نماز خوانده دعا کرده نذر و هدیه میدادم و هر چه جلو ترمی رفتم جوابی نمی گرفتم. تا اینکه با یک ایماندار مسیحی آشنا شدم او من را دعوت کرد به یک کلیسای خانگی و ازروی کنجکاوی دعوت او را پذیرفته وبه کلیسا رفتم و در آنجا دیدم که آنها خدا راپرستش می کنند و خواسته های خود را با زبان خیلی ساده راحت تر از فرزندی که خواسته خود را به پدر می گوید به خدای خود می گفتند و خدا را با شادی و زبانی که بلد بودند پرستش می کردند. من ازنحوه پرستش آنها خوشم آمد وبرای جلسه بعدی به کلیسا رفتم.تا اینکه دریکی از جلسات دعا و پرستش کسی که جلسه را رهبری می کرد گفت هرکسی بیماری دارد به جلو بیاید و زانو بزند در نام عیسی مسیح دعا میکنیم شفا خواهد گرفت درهمان موقع ندای در درون من گفت اطاعت کن و جلو برو شفا خواهی گرفت و به نظرم خیلی مسخره آمد که تو دراین همه مدت سال نماز،دعا و نذر داده ولی جواب نگرفته ای چطوری اینجا که یک منزل مسکونی و مکان مقدسی نیست شفا خواهم گرفت و اینها همانند فیلمی در ذهنم به سرعت گذشت. نهایت ابه خودم گفتم جلو می روم اگرجواب نگرفتم ضرری نکردم و به ندای درونم لبیک گفته و اطاعت کردم و به جلورفتم و زانو زدم.نمی دانم چه شد و چه گذشت.موقعی که به خودم آمدم دیدم که از چشمانم اشک می ریزد و با صدای بلند گریه می کنم و جلو من از قطره های اشکانم خیس شده بود و این برای من بسیارعجیب بود چون من خیلی مغرور بودم و نمی گذاشتم که کسی اشک های من را ببیند و این غیرارادی بود. و بعد در گوشم صدایی احساس کردم که می گفت تو شفایافته ای و من همان موقع احساس کردم از لحاظ جسمی و روحی در نام عیسی مسیح شفا یافته ام بعد از اتمام جلسه کلیسا رفتم منزل و همسرم داروهایم را آورد تا بخورم و من گفتم دیگر به دارونیاز ندارم چون عیسی مسیح من راشفا داده است. خانواده ام در جوابم گفتند تودر تو هم هستی و تو هم گرفته ای بیا داروهایت را بخور.نه برای خودت درد سردرست کن و نه برای ما!.چون آنها قبلا دیده بودند که من یک بار خود سرانه تصمیم به ترک دارو کرده و روزانه یکی ازقرص ها را کم کرده بودم و به خاطر نخوردن یک عدد قرص به چند روزنکشیده روانه بیمارستان و3 ماه بستری شدم و دکتر دستور اکید داد که دیگر چنین کاری نکنم و داروهایم را به موقع بخورم و در صورت تکرار ممکن است سنگ کوب نمایم و بمیرم و خانواده ام به خاطرهمین اسرارداشتند که من داروهایم را بخورم و من ایمان داشتم عیسی مسیح من را شفا داده کاری غیر ممکن را ممکن ساخته چون او زنده است و قادر به هرکاری . و من دیگر دارو نخوردم و سیگار هم نمی کشم و هیچ اتفاقی برایم نیفتاد. شما برادر یا خواهری که این داستان زندگی من را خوانده ای اگر به عیسی مسیح ایمان نداری من به شما اطمینان می دهم که اگر قلبا به عیسی مسیح ایمان بیاوری و او را به عنوان نجات دهنده خود بپذیری کارهای عظیم تری برای شما انجام خواهد داد.
شفای الهی
- دوران سختی در کودکی پشت سر گذشتم، چون از سن ۷ سالگی مادرم از پدرم طلاق گرفت و بعد از اون ۱ مرتبه ازدواج مجدد داشت. از سن جوانی به بیماری ارثی دیابت مبتلا شدم. به خاطره اینکه پدرم مذهبی نبود و خوب دوران کودکی نوجوانی و جوانی رو با پدرم بزرگ شدم، مذهبی نبودم اما توی دل خودم رابطهٔ عاطفی با خدا داشتم. یادم میاد که زمانی که نوجوان بودم، فیلم عیسی پسر مریم رو به زبان فارسی دیدم و از همون موقع یک دیدگاه مثبت و محبت آمیز نسبت به عیسی مسیح داشتم. زمانی که ازدواج کردم، همسرم بسیار قلب تشنه یی برای رابطه با خدا داشت و به خاطره تشویقهای او بعضی وقتها با نماز خوندن و روزه گرفتن سعی میکردم که رابطهٔ خودم رو با خدا بیشتر عمق بدم. اما تعداد دفعاتی که از این طریق سعی بر پیدا کردن خدا داشتم زیاد نبود، برای خودم یک پلی داشتم که دوست نداشتم از طریق دین و اعمال مذهبی با خدا رابطه داشته باشم. تا اینکه پسرم ۷ ساله پیش زمانی که ۱۷ ساله بود به بلغارستان رفت و بعد از یک سال وقتی برگشت مداوم راجع به عیسی مسیح با من و همسرم صحبت میکرد و خوب به دلیل فضای بستهٔ فکری و ترسی که مبادا پسرم مرتد بشه همراه با همسرم مداوم سعی بر کنترل و جلوگیری از کشیده شدن او به سمت مسیح داشتیم. تا اینکه ۵ سال پیش پسرم قلبش رو به عیسی مسیح داد، و به خاطر رابطهٔ نزدیکی که با من و مادرش داشت، ایمانش را مخفی نکرد و راجع به این موضوع با ما درمیون گذاشت. خیلی برای ما سخت بود به خصوص همسرم چون همش گریه میکرد و تا چند مدت بعدش مداوم نمازهای شبانه بلند میخوند تا اینکه خدا راه درست به پسرمن نشون بده و اون به مذهب اولیش که اسلام بود برگرده. وقتی من آیندهٔ دو پسر دیگرمان را در همان خطر میدیدم بیشتر میترسیدم. ترسم بیشتر به خاطر جامعه بود که در آنجا زندگی میکردم و قانون ارتدادی که میتوانست آنان را به خطر بیاندازد. پس سعی بر کنترل دو پسر دیگر را داشتم که مبادا با اون سمت کشیده بشوند. یادم میاد یک دفعه با پسر بزرگم بحث شدیدی کردم و رفتم به اتاقش و کتاب مقدس و عکسهایی که از مسیح داشت پاره کردم. بعد از این جریان وقتی که فکر میکردم وجدانم به درد میآمد و در عین حال میدیدم که پسرم چقدر تغییر کرده، نوع زندگیش، طرز فکرش، عشق و علاقش نسبت به ایمانی که داشت. و از این جهات خیلی خوشحال بودم، دوستهاش و کسانی که به مسیح ایمان داشتند میدیدم و واقعا از این جهت برام خیلی عجیب و جالب میامد. مهبتی که بینشون بود واقعا برام جالب بود. تا اینکه زمانی رسید که من به خاطر دیابتام کپسلیت کتف شدم و ۳ تا از انگشت هام درست کار نمیکرد و دستم رو نمیتونستم به سمت بالا حرکت بدم و از طرف دیگه مبتلا به پکی استخن ۶۵% شده بودم و به خاطر دیابتی هم که داشتم وضعیتم خیلی دردناک بود. خیلی از روزها با گریه و دار از خواب بیدار میشدم. و وقتی میدیدم که مخصوصا پسر بزرگم با چشمهایی پر از اشک با پماد منو ماساژ میده که دردم آرام بشه، بیشتر درد میکشیدم و از خدا میخواستم بهم کمک کنه. تا اینکه پس از اصرارهای زیادی که پسرم کرد مبنی بر اینکه بریم به کیلیسا تا برام دعا کنند. یک روز جمعه به کیلیسا رفتیم و بعد از پرستشی که برام جالب بود دیدم یک نفر راجع به انجیل عیسی مسیح صحبت میکنه و در آخر خواستند که برای بیماران دعا بشه. و پسرم از من خواست که برم و برام دعا کنند. در عین حالی که همه چی برام گنگ و مبهم بود. زمانی که شروع کردند برای من دعا کردن، حس کردم که تمام بدنم گرم شد و به خاطر این حضور حتی نتوانستم بایستم. زمانی که به خانه برگشتم، همسرم از من پرسید که چه اتفاقی افتاده و من گفتم نمیدونم اما اتفاقی افتاد که برام خیلی عجیب به نظر میرسه. بعد از گذشت چند وقت کوتاه دیدم که دیگه دردی احساس نمیکنم و بعد از درخواستهای مکرر پسرم به آزمایشگاه رفتم و تست پوکی استخوان دادم. و زمانی که جواب رو پیش دکتری که پروفسور بود بردم، گفت که جواب تو ایراد داره چون نشان میده که تو پوکی استخوان نداری و باید دوباره آزمایش بدی. در آن زمان من روزانه ۱۵-۱۶ قرص را به خاطر بیماریام باید مصرف میکردم. خداوندم عیسی مسیح مرا شفا داده بود اما در آن موقع تشخیص این قضیه برای من همراه با شک و دودلی بود، تا اینکه هسرم به همراه پسرم به یک جلسه کلیسایی رفته بودن و همسر من یک سهٔ بود که در حدود ۳۰ سال از طریقهای مختلف اسلامی، سعی بر نزدیک شدن به خدا را داشت و در آن جلسه پس از گذشت ۳ سال از ایمان پسرم، قلب خودش را به عیسی سپرد و در همان شب به من گفت که عیسی مسیح را پذیرفته. واقعا شوکه بودم. یادم میآمد که یک مرتبه زمانی که پسرم راجع به عیسی مسیح با من صحبت میکرد، بهش گفتم من عیسی را دوست دارم اما اگه عیسی قدرت داره و تو میگی حقیقت است، اگر این حقیقت را به همسرم نشان بده من حاضرم قلبم رو او بهش بسپرم. آن دقیقا زمانی بود که من فهمیدم در عیسی حقیقتی نهفته است که اعضای خانوادهام همگی او را دارند میپذیرند، پس به همراه همسرم به یک جلسهٔ پرستشی و دعا رفتم و در همان جا قلبم رو به عیسی مسیح سپردم. و زندگی تازه یی را با عیسی عزیز شروع کردم. امروز خداوند را شکر میگم به خاطر خانواده ام چون همگی به عیسی مسیح ایمان دارند و ما این حقیقت را هر روز زندگی میکنیم. کاری که عیسی مسیح در زندگی تک تک اعضای خانواده ام کرده و ادامه میدهد بسیار عالی و عجیب است. جلال بر نام قدرتمندش، چون عیسی مسیح میتواند حقیقت را به هر کسی که تشنه است نشان بدهد.
سهشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۴
خوش آمد گویی به پناهجویان در اتریش
!بیش از چهل هزار اتریشی در وین به پناهجویان جدید خوش آمد گفتند
دوشنبه، 9 شهریور ماه 1394
دوشنبه، 9 شهریور ماه 1394
40,000 demonstrating in Vienna tonight to welcome refugees
ما ایرانیان این رژیم و دولت را به رسمیت نمیشناسیم
ما ایرانیان این رژیم و دولت را به رسمیت نمیشناسیم
تخریب بنر مرکز تبلیغاتی رژیم توسط یک زن ایرانی در شهرک اکباتان
جلوگیری از ساخت دارالقرآن و حسینیه و پاره کردن بنر های آن توسط یک زن در شهرک اکباتان و دست زدن و شادی کردن مردم
اشتراک در:
پستها (Atom)